سرگذشت دو سنگ

در یک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودندکه مردم از راه های دور و نزدیک به دیدنش به آنجا می رفتند.کسی نبود که مجسمه زیبا را نبیند و لب به تحسین باز نکند.شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد:((این منصفانه نیست چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟مگر یادت نیست ما هردو در یک معدن بودیم؟این عادلانه نیست!!!!!من خیلی شاکی ام!!!!!.))مجسمه لبخند زد و آرام گفت:((یادت هست روزی که مجسمه...